خنده ...
چیزی که خوب بلد بودم ...
تنها کاری که کامل انجام میدادم
یادم رفته بود , نمیدانستم چطور میخندیدم...
یادم رفته , یا خنده هایم را برده بود با همه چیزهایی را که برد
دیگر کسی قهقه های مستانه ام را نمی شنید
هیچ وقت فکرشم نمیکردم خنده را فراموش کنم
نشسته بودم کناره جاده ای که کسی رادیدم
هم غریبه بود هم آشنا
غریبه ای که از همه آشناها آشناتر بود
لبخندی زد و گفت بلند شو تا جایی باهم بریم
گفتم نه ...
من زمین خوردم ...
دستهایش را دراز کرد که پاشو تو میتوانی
مجذوب چهرش شدم مثل فرشته ها بود
اسمش را گذاشتم ماهی قرمز
مرا برد و خون را در بدنم به جریان انداخت
مرا برد و بهم چیزای جدید و زیبایی را داد
ولی میترسیدم
میترسیدم باز ازم بگیرند هر آنچه دادند
یه وقت برگشتم دیدم خیلی راه اومدیم , خیلی وقت بود اینهمه راه نیومده بودم
اصلا خسته نبودم , در کنارش احساس آرامش میکردم
وای ...
چه میشنوم
صدای قهقه , خنده ...
خودم هستم , دارم میخندم
من بودم که میخندیدم و دیگر به پشتم نگاه نمیکردم
فقط به این فکر میکردم که با ماهی به دریا برسم
اون به یادم آورد که خندهایم را
و یادم داد که خنده نمیمیرد
باز سر مست شدم ... مست شدم مست شدم مست شدم
هوشیار که شدم نبود
رفته بود
"هادی"