گر چشم دل به آن مه آیینه رو کنی
سیر جهان در آیینه ی روی او کنی
خاک سیه مباش که کس بر نگیردت
آیینه شو که خدمت آن ماه رو کنی
جان تو جلوه گاه آن گهی شود
کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی
خواب و خیال من همه با یاد روی توست
تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی
درمان درد عشق صبوری بود ولی
با من چرا حکایت سنگ وسبو کنی
خون می چکد از ناله ی بلبل در این چمن
فریاد از تو گل ، که به هر خار خو کنی
دل بسته ام به باد ، به بوی شبی که زولف
بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی
اینجاست یار گم شده گرد جهان نگرد
خود را به جوی سایه اگر جست و جو کنی
( هوشنگ ابتهاج )